ویجیاتو: داستان باران رویا – استودیوی سازنده بازی‌های سلحشوران و شهزاد

ویجیاتو: داستان باران رویا – استودیوی سازنده بازی‌های سلحشوران و شهزاد

سال‌های ۹۰ تا ۹۳ُ سال‌هایی بودند که مسعود سخت‌ترین دوران زندگی‌اش را سپری کرد. صحبت راجع به اتفاقات شخصی و کاری برایش راحت نیست و من هم فشاری نمی‌آورم. اما خلاصه ماجرا اینکه او کار برای بادکوبه را کنار گذاشته بود، اواخر سربازی بود و به دلایلی که خودش آن‌ها را کاملا منطقی می‌داند، از شرکتی که خودش یکی از هم‌موسسین آن بود اخراج شد. پولی نداشت، امیدی هم نداشت. در واقع هیچ‌چیز نداشت.

مشخص شد در اوج مشکلات هم شانس دست از سر مسعود برنمی‌دارد. یک سفر تک‌نفره برای حال و هوا عوض کردن، به آشنایی کوتاهی با دختر و پسری منجر می‌شود که درباره کلاس MBA دانشگاه تهران صحبت می‌کردند. پسر جوان از مزایای کلاس به او می‌گوید، از لینک‌هایی که پیدا می‌کند و از فنون مذاکره‌ای که یاد می‌گیرد. خیلی ساده علاقه‌مند شد و ثبت نام کرد. جلسه اول کلاس مذاکره بود. خودش را میان افرادی پخته و سن بالا یافت. «اون‌قدر جذاب بود که با خودم گفتم مگه میشه چیزی من رو از رفتن به این کلاس‌ها بازداره؟» و متاسفانه معلوم شد که شانس هم بالاخره ته می‌کشد.

مسعود موتورسوار بود، یک روز از لاین کناری اتومبیل‌ها عبور می‌کرد که ناگهان در اتومبیلی باز شد. می‌توانید تصور کنید چه حادثه وحشتناکی بود. سه ماه از بینی غذا می‌خورد و انگشت‌اش قطع و پیوند داده شد. دلش نمی‌خواست از کلاس‌های دانشگاه تهران دست بکشد و با دست و فک گچ گرفته هم‌چنان کار را ادامه می‌داد. اما در توانش نبود. دو ترم مرخصی گرفت و بعد مجدداً برگشت. و دو ترم مرخصی برای ریکاوری از یکی از ترسناک‌ترین اتفاقات زندگی و بازگشت دیرهنگام به کلاس، دومین اتفاق مهم زندگی‌اش را رقم زد: آشنایی با رضا رمضان‌زاده.

«کسی که ۱۵۰ میلیون تومن، مادی و معنوی، توی این شرکت سرمایه‌گذاری کرد و رفت. و رفت… بابا لنگ دراز زندگی من بود. و رفت… دیگه نه اصلا جواب تلفنم رو میده، نه هیچی، انگار یه آدمی باید تو یه برهه‌ای به یه جوونی کمک می‌کرد و می‌رفت. و اگر رضا نبود نه من پول داشتم، نه بابام پول داشت، نه کسی رو داشتم که به من اعتماد کنه. نه ادعایی کرد، نه چیزی گفت. یک سالی که با من بود جزو بهترین سال‌های زندگیم بود. اگر اون آدم نبود، هیچوقت این استودیو شکل نمی‌گرفت.»

«رضا اون استادی بود که من همیشه می‌خواستم داشته باشم. به نظرم هر آدمی باید همچین استادی داشته باشه. یکی که بهت بگه این کار رو بکن و بگی چشم و فکر نکنی. من همچین آدمی رو توی تجارت می‌خواستم. اینقدر شما توی این کار برای بقیه تصمیم می‌گیرید که دلتون می‌خواد یکی هم برای شما تصمیم بگیره. رضا اون آدمی بود که گفت مسعود انیمیشن رو ول کن و برو توی گیم. و من رفتم توی گیم. اصلا نگفتم چرا؟ اصلا نمی‌دونستم یونیتی چیه.»

از مسعود می‌پرسم در سال ۹۳ که گیم به اندازه حالا در ایران فراگیر نبود، رضایی که در مدیریت سررشته داشت، چه شد که به فکر گیم افتاد. «رضا می‌گفت چیزی که اونور الان خوبه، ۲ سال یا ۳ سال دیگه اینجا ترند میشه. اون موقع بهم می‌گفت نت‌فلیکس رو بیار بالا، ولی ما نمی‌تونستیم.»

صفر مطلق