بحران میانسالی چیست؟ به بهانه این بحران نگاهی به گذشته و حال ستارگان ظاهرا پیری‌ناپذیر بیندازیم!

بحران میانسالی چیست؟ به بهانه این بحران نگاهی به گذشته و حال ستارگان ظاهرا پیری‌ناپذیر بیندازیم!

بحران میانسالی در سال ۱۹۵۷ در لندن ابداع شد. یعنی هنگامی که کانادایی چهل‌ساله‌ای به‌نام الیوت ژاک در برابر حاضرین در نشست انجمن روانکاوی بریتانیا ایستاده بود و از روی مقاله‌ای که نوشته بود بلندبلند می‌خواند.

ژاک که برای حدود صد نفر سخنرانی می‌کرد، مدعی ‌شد که آدم‌ها در اواسط دهۀ چهارم زندگی معمولاً دوره‌ای از افسردگی را تجربه می‌کنند که چندین سال طول می‌کشد. ژاک که خودش پزشک و روانکاو است می‌گوید این پدیده را با مطالعۀ زندگی هنرمندان بزرگ کشف کرده است که در آن‌ها به‌‌شکل افراطی بروز می‌کند. علائم این پدیده در افراد عادی می‌تواند به‌شکلِ بیداری احساسات دینی، بی‌بندوباری جنسی، ناتوانی ناگهانی در لذت‌بردن از زندگی، «نگرانی بیمارگونه دربارۀ سلامتی و ظاهر» و «کوشش‌های وسواسی» برای جوان‌ ماندن بروز کند. جرقۀ این دوره با درک این امر رخ می‌دهد که زندگی آن‌ها به نیمه رسیده است، و اینکه مرگ صرفاً چیزی نیست که برای دیگران اتفاق می‌افتد: مرگ برای آن‌ها نیز اتفاق خواهد افتاد.

دوره سنی موسوم به میانسالی، مورد نوعی «کم‌توجهی نسبی» قرار گرفته است. گویی انسان در این مرحله نه همانند دوره نوجوانی با «بحران هویت» روبه روست و نه همانند دوره جوانی و بزرگسالی دغدغه و دلواپسی «زندگی مشترک»، «عشق»، «شغل» و «استقلال‌جویی» را دارد و نه مانند دوران کهنسالی با چالش بازنشستگی و تنهایی و بیماری دست به گریبان است. اما واقعیت این است که گرچه دوره میانسالی دوره «بهار عقلانیت» و دوره شروع «فرزانگی» و «آغاز خردمندی» است لیکن این دوره نیز مبرا از بحران نیست (بحران میانسالی).

بر اساس مطالعات گسترده‌ای که دیوید بلانچ‌فلاور، اقتصاد‌دادن آمریکایی- بریتانیایی روی داده‌های ۱۳۲ کشور انجام داده، نمودار خوشبختی در بیشتر مناطق دنیا شکل “منحنی” دارد و این یعنی با پا گذاشتن به میانسالی به تدریج احساس خوشبختی در ما کاهش می‌یابد. به این ترتیب بحران میانسالی یک باور غلط به حساب نمی‌آید.

بلانچ‌فلاور، استاد کالج دارتموث دریافته که در کشورهای توسعه یافته انسان‌ها به طور میانگین در سن ۴۷.۲ سالگی بیش از هر زمانی احساس بدبختی می‌کنند. این متوسط سن در کشورهای در حال توسعه ۴۸.۲ سالگی ست.

مهم‌ترین شاخصه این بحران آن است که فرد به یکباره با گذر از ۳۹ سالگی و ورود به دهه پنجم، از یک سو احساس می کند که انتخاب های زندگی‌اش از این پس محدودند و از دیگرسو یقین حاصل می کند که آینده پیش رویش کوتاه است. او نیز در این دوره در حواس پنجگانه خویش، اعم از بینایی، شنوایی، لامسه و… با محدودیت‌هایی روبه رو می شود و همچنین فرد با ورود به میانسالی دوم ممکن است بیماری‌هایی را تجربه کند که پیشتر هرگز تجربه نکرده است. در این بین، چند عامل روانی – اجتماعی می تواند بحران میانسالی را از یک تجربه زودگذر، حاصل از انتقال دوره سنی، به یک چالش مزمن مستاصل کننده، تبدیل کند. یکی از مهم ترین آن عوامل «احساس پوچی» و بی معنایی در زندگی است. چنانچه فرد پیشتر مقصد و مقصود ارزشمندی برای خویش معین نساخته باشد و چرایی زندگی اش را مشخص نکرده باشد، در دام «احساس بیهودگی» فرو خواهد رفت و ملول و دلمرده می شود.

شاید فکر کنید «هرگز برای من اتفاق نمی افتد»، اما دیر یا زود «بحران میانسالی» سر راه تان سبز خواهد شد. به ناگاه هر چه که خودتان را در دهه های گذشته وقفش کردید، زیر سوال می برید: نقشه های پرجزییاتی که ریخته اید دیگر برای تان معنا و مفهومی ندارند. بدون انگیزه فعالیت می کنید، دست به تغییرات بزرگ می زنید و نمی دانید آیا دوباره ذهنیتی که از خودتان داشتید یا هدف تان را به دست می آورید یا نه.

خوشبختانه تنها نیستید. دیگرانی پیش از شما بوده اند که چنین بحران هایی را تجربه کرده اند و با شهامت آن را از سر گذرانده اند. ۱۵ عضو شورای مربیان «فوربز» نشانه‌های بحران میانسالی را همراه با بهترین توصیه ها برای گذر موفقیت آمیز از این مرحله برشمرده اند.

بی‌تفاوت هستید

در حال حاضر در مورد همه چیز یک «اه» زیر لب می گویید. توصیه کارآمد این است که قدر داشته های زندگی تان را بدانید و هر روز قدمی برای رسیدن به زندگی باب میل تان بردارید. قاطعانه رو به جلو پیش بروید، گذشته را به گذشته بسپارید و رهایش کنید. قدرت شما در لحظه حال است، نه دیروز و نه فردا. امروز چه کاری از دست تان برمی آید؟ پرورش عادت منتهی به خلق زندگی باب میل تان می شود.

از بیرون آمدن از رختخواب بیم دارید

وقتی از خودتان می پرسید چرا و نمی دانید چطور به این مرحله رسیدید، یا نمی خواهید از رختخواب بیرون بیایید، نشانه ای قطعی از نیاز به تغییر در آینده پیش روی چشم شماست. بسیاری از بحران های میانسالی ویترین پرزرق وبرق ریخت وپاش هاست: مانند خرید اتومبیلی جدید. در حالی که این ریخت وپاش ها موقتا آرام تان می کند اما پاسخ شما نیستند. وقت آن رسیده دامنه دیدتان را گسترش دهید و درس بگیرید! آن مهارتی را که همیشه آرزوی دنبال کردنش را داشتید، یاد بگیرد و ببینید چطور شما را تغذیه می کند و انرژی تان را به شما بازمی گرداند.

دست به کار نمی‌شوید

اگر قدم بعدی برای بهبودی زندگی شخصی و حرفه ای تان را بیش از اینکه وارد عمل شوید، سبک وسنگین می کنید، وقتش است رفتارتان را تغییر دهید. پرس و جو کنید. با دوستان تان، اعضای خانواده، مرشدی قابل اعتماد و پیشه وران صنایع درباره ایده هایتان صحبت کنید. آنها با توصیه هایشان راهنمایی برای پیشرفت شما می شوند چراکه هر چه بیشتر یاد بگیرید، تمایل تان به شروع فعالیت بیشتر می شود.

خلبان خودکار فرمان زندگی شما را می‌چرخاند

احساس می کنید در موقعیتی قرار دارید که خلبان خودکار زندگی تان را می چرخاند و هیچ هدفی در تیررس تان نیست. غم انگیز است. افسوس نخورید. فرصت را غنیمت بشمرید و سرعت تان را کم کنید، آروزها و مسیر خود را مورد ارزیابی صحیح قرار دهید. بالا بردن آگاهی ذهن می تواند یاری گر شما برای رسیدن به علاقه مندی های حقیقی باشد. خواندن کتاب هایی مانند «جست وجو درون خود» نوشته چاد منگ تان و «جریان» اثر میهای چیکسنتمیهایی نقطه مناسبی برای شروع هستند.

کتاب مقابله با بحران میانسالی
نویسنده: درک میلن
مترجم: حسین مسنن فارسی
نشر پیدایش    

هدف‌تان را گم کرده اید

احساس می کنید هدفی در زندگی تان نیست یا هدفی بزرگ تر از آنچه زندگی روزمره پیش می کشد، وجود ندارد. یافتن هدف می تواند بدل به سیری قهقرایی شود. داوطلب شدن را شروع کنید و برای افرادی که خارج از محدوده نفوذتان قرار دارند، متفاوت ظاهر شوید. تغییر برای افراد تازه را شروع کنید و تمرکزتان را روی مسائل دیگر بگذارید.

نقشه‌تان دیگر کارساز نیست

وقتی دیگر نقشه های تان کارساز نباشند، نشانه محرزی از تجربه میانسالی است. هر آنچه برای خودتان تعیین کرده اید، شغل تان، روال عادی زندگی تان، حالا حالتی ایستا به خود گرفته اند یا حتی سرکوب شده اند. وقتی این اتفاق می افتد، با خودتان مهربان باشید. به خودتان اجازه تعویض مسیر را بدهید و برای یافتن آنچه که خدمت بهتری در این مرحله از زندگی تان می کند، کنجکاوی به خرج دهید.

تغییرات بزرگی که برآمده از شخصیت «شما» نیست

ایجاد تغییراتی که به شخصیت شما ربطی ندارند، نشانه ای از بحران میانسالی هستند. لزوما اتفاق بدی نیست. وقت آن رسیده زندگی تان را مرور و ارزیابی مجدد کنید و تغییرات مثبتی را پیش بگیرید. بهترین کار برای موفق بودن در این اقدام این است که از کمک یک مرشد یا مربی استفاده کنید: در واقع کسی که مطمئن هستید بازخورد صادقانه ای را در اختیارتان می گذارد، کسی که از نتایج کار شما منفعتی شخصی نمی برد و خواستار موفقیت شماست.

به دیگران حسادت می‌کنید

وقتی زمان بیشتری را صرف تحلیل زندگی گذشته دیگران می کنید و درباره آینده خودتان فکری نمی کنید، به خاطر بیاورید دستاوردهای دیگران اساسا طبق مجموعه متفاوتی از فرصت ها و انتخاب هایی شکل گرفته که کاملا با فرصت ها وانتخاب ها شما متفاوت است. فکر می کنید اگر جای آنها بودید انتخاب هایی مشابه داشتید؟ بهتر است از فکر درباره آینده دیگران دست بکشید و طرح هایی برای آینده خودتان در نظر بگیرید.

نگرانید پایان کار را می‌دانید

آزرده خاطر هستید که این فیلم را چند بار دیده اید. وقت بگذارید و دو سناریو را طرح ریزی کنید. یکی سناریوی «با قدرت به راه تان ادامه دهید» است. سه تا پنج محدوده ای را که برایتان مهم است شناسایی کنید و اگر نمی خواهید تغییری شگرف لحاظ کنید، پیامدهای احتمالی آن را طرح ریزی کنید. دیگری سناریوی «چه می شود اگر؟» است. محدوده هایی را که می توانند در آینده، ایده آلی برای شما باشند شناسایی کنید. آیا پیشروی به سمت این نگرش ارزشش را دارد؟

تمایل به دور شدن از «موفقیت»

تنها عنصر لازم بروز یک تجلی است تا فرد متوجه شود زندگی کوتاه است و کسی از فردا خبر ندارد. در نتیجه کسانی که با بحران میانسالی مواجه می شوند در تلاش برای تعقیب حرفه ای الهام بخش شان و رسیدن به زندگی رویایی شان، به راحتی آب خوردن از حرفه ای که جامعه تحسینش می کند، دور می شوند. کار با شور و اشتیاق می تواند قالب کار غیرسنتی، برپایی خیریه یا وقف کردن و حتی کار در خارج از کشور را به خود بگیرد.

همه چیز روزمرگی است

در زندگی به نقطه ای می رسیم که برای کاری که انجام می دهیم شناخته می شویم (که این توانایی است) و مردم به ما تکیه می کنند تا آن کار را برایشان انجام دهیم (نیاز)، و مدام برای این ترکیب پاداشی نصیب مان می شود. چرا بحران؟ دلتنگ آن شور و اشتیاق هستیم. وقتی نیازی وجود دارد که هم مرز یک توانایی است اما شور و اشتیاقی در انجام این کار نیست، «روزمرگی» اتفاق می افتد. بر یافتن نقطه لذتبخشی که در آنجا شور و شوق، توانایی و نیاز هستند، تمرکز کنید.

موفق هستید اما راضی نیستید

وقتی زندگی و کار کارساز نیستند، توانایی ها و ارزش هایتان را بررسی کنید. اغلب احساس «همه اش همین است؟» وقتی اتفاق می افتد که ما از مرکز دور افتاده ایم. ممکن است موفق باشیم اما راضی نباشیم و این امر نشان دهنده زمان تغییر است. آرام باشید و توانایی هایتان را مورد ارزیابی قرار دهید. از خودتان بپرسید «در چه کاری بهتر هستم؟» و دوباره با ارزش هایتان مرتبط شوید: «به چه چیزی اهمیت می دهم؟» بعد، با هر سن و سالی که دارید، دوباره آغاز کنید.

بازی می‌کنید تا نبازید

دیگر برای پیروزی بازی نمی کنید و بازی می کنید تا نبازید: این امر نشان دهنده این است که دیگر مهارت های سابق تان را ندارید. براساس ترس تصمیم می گیرید نه یقین و اطمینان. سریع ترین روش برای خارج شدن از این دیدگاه، این است که روی بازگرداندن اطمینان تان تمرکز کنید. خطرهای حساب شده بزرگ تری را به جان بخرید. در ذهن تان دیگر جوان نیستید، بنابراین می ترسید وقت نداشته باشید اما فقط کافی است بدانید بیشتر از گذشته تجربه دارید در نتیجه عاقل تر هستید. برای پیروز شدن بازی کنید.

مغلوب تیک تیک ساعت می‌شوید

با گذشت سال ها، گاهی از زمانی که برای زندگی رویایی مان و خلق بهترین زندگی باقی مانده، دست پاچه می شویم. اغلب این موارد به میل حیاتی «خرید اتومبیل!» یا «فروش خانه!» منجر می شود. معمولا این تصمیمی جدید نیست، اما موضوعی است که مدتی آن را مدنظر قرار داده ایم یا فکرش را در سر پروراندیم. به خودتان اجازه دهید بدون برچسب ها تغییر کنید!

جهت مسیرتان مشخص نیست

احساس سردرگمی می تواند به این معنا باشد که دیگر از کاری که می کنید یا جایی که هستید راضی نیستید. ممکن است هنوز هم کارتان را به نحو احسنت انجام دهید اما اینکه چطور کارتان شما را به آنجا که می خواهید می رساند، نمی فهمید. این زمان وقت آن است که یک قدم به عقب بردارید و به جایی بروید که شفافیت داشتید و به این فکر کنید که چگونه آن را از دست دادید. بعد طرحی را بریزید تا به رسیدن به مقصدی که دارید، کمک کند.


منابع این نوشته:

بی‌بی‌سیترجمانپیج اینستاگرامی – شماره ۴۰۴۹ روزنامه اعتماد – شماره ۵۴۴۱ روزنامه جام جم


سلبریتی‌ها و سازگاری با میانسالی و پیری

از دهه‌های پیش تا به حال؛ مشاهیر یا همان سلبریتی‌ه واکنش‌های مختلفی به میانسال شدن و پیری نشان داده‌اند. برخی به تدریج تغییر پوسته‌شان را پذیرفته‌اند و نقش‌های اجتماعی و هنری متفاوت را متناسب با افزایش تجربه و جایگاه و فیزیک بدنی‌شان پذیرا شده‌اند. برخی در دام اعمال زییابی افراطی افتاده‌اند و برخی که بیش از حد به زیبایی ظاهر متکی بوده‌اند، نتوانسته‌اند با افول ستاره شهرت‌شان و طلوع ستارگان جوان کنار بیایند و دچار افسردگی شده‌اند.

دی اینجا به بهانه پست میانسالی نگاهی به تغییر چهره برخی ستارگان در گذر زمان می‌اندازیم:

تام هنکس:

مت له‌بلانک:

هریسون فورد:

ریچارد گر:

میشل اوباما:

فردی مرکوری:

باراک اوباما:

کلینت ایستوود:

جورج کلونی:

پل مک‌کارتنی:

رابرت دونیرو:

استیون اسپلیبرگ:

فیل کالینز:

سیلوستر استالونه:

مل گیبسون:

رابی ویلیامز:

کاریس ون هوتن:

استیون سیگال:

الک بلدوین:

ژولی کریستی:

اوما تورمن:

آل پاچینو:

دیان کیتن:

اندی گارسیا:

بروس ویلیس:

بیل مورای:

تام کروز:

مگ رایان:

تیم رابینز:

شارون استون:

رابرت جان داونی جونیور:

مایکل داگلاس:

دمی مور: