کتاب با مادرم همراه – سیمین بهبهانی

کتاب با مادرم همراه – سیمین بهبهانی

کتاب با مادرم همراه نوشته سیمین بهبهانی است. این کتاب شرح زندگی این شاعر بزرگ به قلم خودش است. بهبهانی در این کتاب به شکل خاطره‌نویسی زندگی‌اش را نوشته است. کتاب احساسات و تفکرات بی‌پرده شاعر است که در زندگی تجربه‌شان کرده است. زبان نرم و احساسی کتاب با مادرم همراه که رد و نشانی از شعرهای بهبهانی هم دارد خواننده را با خودش همراه می‌کند و او را به دنیای زبان و شعر می‌برد. این کتاب کمک می‌کند هم این بانوی شاعر را بهتر بشناسیم و هم از خواندن یک کتاب زندگینامه لذت یک اثر ادبی را ببریم.


کتاب با مادرم همراه

نویسنده: سیمین بهبهانی    

انتشارات سخن


ای مهربان، دیشب خواب میدیدم: انگار زنگ زده بودی و انگار مهمان داشتم، نمی توانستم به درستی حواس خود را جمع کنم. سرسری پاسخ میدادم. گفتی: «اگر آزارت میدهم، دیگر زنگ نزنم.» گفتم: «از دلت پاسخ بخواه. هرچه او گفت، همان درست است.» می بینی؟ در خواب می بینم، نه در بیداری. نزدیکم نیستی؛ زنگ میزنی، از آن سوی دنیا. با این همه نمی توانم با تو به دلخواه سخن بگویم. هوم. چه خوشبختم! چی میگی؟ معلومه که خوشبختی! زیر موشک نیستی. زیر آوار نرفتی. از دس دشمن فرار نکردی. صد فرسخ پیاده ندویدی. سر مرزا منتظر یه لقمه نون که سق بزنی، یه وجب جا که کپه مرگ بذاری، وانستادی. مرگ پیر و جوون و بچه رو جلوی چشمت ندیدی. مثل کردا، مثل مردم بوسنی و هرزه گوین. چرا راه دور برم؟ مثل همین خودمون زمان جنگ… بایدم مثل گربه گشنه خواب نون و پنیر ببینی. نون و پنیر عشق و عاشقی..

از خواب که بیدار شدم حال غریبی داشتم. دلم پر از هوای تو بود. گفته بودی نامه نوشته ای. نرسیده است و نخواهد رسید. سه ماه و نیم بیشتر است که می گویی فرستاده ای. راستی پست تصویری چه شد؟ من از مکالمه تلفنی خوشم نمی آید. زن! چرا دروغ میگی؟ دو روز که دیر زنگ میزنه از خونه بیرون نمیری. می ترسی زنگ بزنه و نباشی. بعضی وقتا صدای زنگ همسایه رو عوضی می گیری و میدوی پای تلفن. بعدشم دمت میذاری رو کولت و با گوش و دماغ آویزان میدویی تو آشپزخونه. برایت چهار «نامه» فرستاده ام. سه تای دیگر هم هست که می فرستم. لازم نیست که جواب بدهی، آن هم به شعر، من بازی می کنم. بازی که نه، انگیزه می آفرینم تا شعر بگویم. باید به خودم، به عواطفم، یعنی به این باز شکاری طعمه بدهم. سیرش کنم، تا بتواند واژه ها را، تصویرها را، احساس و اندیشه را، موسیقی ی کلام را، و خلاصه، شعر را شکار کند. این راس میگی. دلم برات میسوزه. عمرت پای این مزخرفات گذاشتی. حتا نتونسی درس و حسابی، مثل همه آدما، عاشق بشی. عاشق میشی که شعر بگی. دیشلمه، زکی! همه اونایی هم که دورت میپلکن عین خودتن. یه چیزی شون میشه عقلشون اسیر احساسه. نق نقو و مفنگیین. این روزها از اکثر دوستان آن سمتها نامه داشتم و تبریک. یادم کرده بودند. فرزانه نوشته بود که شعرها و اسناد مربوط به زندگی ی مادرت چه شد. به خواهرم گفته بودم آن چه در دسترس برادرم هست، بفرستد که نفرستاده است. خب دیگه، اینا همه ش بلدن به تو غر بزنن. صد سال دیگه م اگه فرستادن، من اسمم میذارم سگ! | مادرم، پشت در اتاق، ایستاده بود با سینیی شربت در دستش. آن روزها اسمش فخرعظما بود که «فخری» می نامیدندش.

سینیی نقره کار اصفهان با سه گیلاس بلور در زیر گیلاسیی نقره، در دست فخری می لرزید. غلظت خوشرنگ شربت آلبالو در آب دویده بود و تکه های یخ روی آن می درخشید، مثل سرخیی غروب در آسمان. دسته قاشق های شربت خوری از جایی که در آب فرو رفته بود شکسته به نظر می آمد. فخری به یاد میرزاطالب خان بحرالعلوم افتاد: انکسار نور.

میرزاطالب خان به فخری گفته بود: «تو از برادرهایت باهوش تری. اصلا بهترین شاگرد من هستی.»

سی / چهل بافه نازک گیسو، مثل زره دور گردن فخری آویخته بود و از زیر چارقد قالبیی آق بانو خودنمایی می کرد. ماه بی بی خانم دلاک هرهفته دو ساعت وقت صرف می کرد تا بشوید و از تو ببافدشان. اسم فخری را «دختر چل گیس» گذاشته بود.

یادته، چقدر از دلاکا بدت میومد. سرت سفت تو چنگشون می چلوندن و گیسات با شونه چوبی می کندن و صابون توی چشمت می کردن و تو هیچ کاری ازت برنمیومد جز این که عر بزنی. ماه بی بی یم مثل دلاکای زمان بچگیی تو بوده که وقتی آب جوش رو سر و تنت می ریختن مثل کفتر تو دسشون پرپر می زدی؟ دل فخری مثل کبوتر پرپر می زد. رنگش پریده بود. تایه خانم سر رسید و با لهجه روستایی گفت: «بشو داخل. چشم انتظارتن!» پیراهن فخری را با دست مرتب کرد. گردی را که نبود، از دامنش تکاند. در را گشود و او را به میان اتاق راند. دو خانم یکی مسن و دیگری جوان در اتاق نشسته و پشت به مخده داده بودند و خود را باد می زدند. گلین آغا خانم روبروشان نشسته بود. فخری با تعظیمی دخترانه شربت را به خانم ها تعارف کرد و خود در گوشه یی نشست. خانم میانسال چشم از صورت او برنمیداشت. خانم جوان لبخندی زد و به صحبت با گلین آغاخانم مشغول شد. فخری کم کم آرام می گرفت و گونه هایش گل می انداخت. مادر نداشت و زن داییی او، گلین آغاخانم، به جای مادرش خواستگاران را پذیرا شده بود. مادرش در سال محرقه از دست رفته بود.

یادت میاد؟ خودتم سال تیفوسی رو دیدی. منتها سال تیفوسیی جنگ دوم. چه قیامتی بود. شپش محرقه به جون مردم افتاده بود. شپشا رو اسیرای لهستانی آورده بودن. همونا که پیش از اومدنشون بعضی از مردا خوشحالی می کردن که زنای خوشگل و سفید می ریزن تو ایران. نمیدونم مجید محسنی بود یا حمید قنبری که پیش پرده می خوندن. هردوشون خیلی جوون بودن، مجید محسنی – خدا رحمتش کنه – روی صحنه، پشت میکروفن، در حالی که برای جمعیت حرف می زد، افتاد و دیگه بلند نشد. قلبش از کار افتاد. هرچی خاک اونه عمر حمید قنبری باشه. یه تیکه از تصنیفشون این بود:

سی و شش میلیون نگار تپلی

سه تا صتاره بدو آقا فکلی سفید و چاقش یکی یک عباسی

مو بور و زاغش یکی دو عباسی اما تیفوسشون به قیمت جون آدمیزاد بود. یادته؟ علینقی نوکرتون با پیت تو دستش رفت نفت بخره سه ماه آزگار نیومد. گم شد که گم شد. نه کاسبا، نه همسایه ها، هیچ کدوم ازش خبری نداشتن. یه روز در کوچه وا شد. یه مرد اومد تو، انگار به صورتش آشنا بود. چشماش دو دو میزد. سیا و دراز و لاغر بود. سرش با ماشین نمره چارتراشیده بودن، خوب نیگا کردی و فریاد زدی: «مامان! علینقی برگشته!» بیچاره، تب تیفوس تو صف نفت از پا انداخته بودش. برده بودنش بیمارستان هزار تختخوابی. حالا شده بیمارستان امام خمینی. بعد از سه ماه خوب شده بود و برگشته بود. پوست و استخون، یادته؟ هرروز کنار خیابون امیریه دو / سه تا نعش می افتادن، از گشنگی یا از تیفوس. ماشین نعش کش میومد و می بردشون. یادته یه روز چقدر گریه کردی؟ زل زده بودی به صورت جنازهایی که چشماش واز مونده بود، می رفتی مدرسه. تو مدرسه حالت به هم خورد، با فراش فرستادنت خونه. تب کرده بودی. خاله ربابه می گفت هول کرده. مادرت گفت: «آب بیاریه مشت بزن به صورتش. چشماش غسل بده!»

عصر همون روز قرار بود خونواده کدیور بیان خواستگاریت. مادرت گفت: «با این قیافه و حال چه جور پیش مهمون غریبه بره؟» گلین آغاخانم دریافته بود که فخری مورد پسند مادر و خواهر عباس اقدام (خلیلی) واقع شده است. آغاز کرده بود به تعریف از مادر فخری – می گویند مادر را ببین، دختر را ببر – فخری که مادر نداشت. پس، دست کم، ذکر خصایل آن مادر لازم بود. می گفت: «به از شما نباشد، عظمت السلطنه، خانم خانم ها بود. نوه هدایت خان رشتی، اصلمند، اسلافشان به گیلانشاهان می رسد. جد اعلاشان قابوس وشمگیر است.

عظمت السلطنه – خدا بیامرزدش – جوان مرد. سال قحطی هر روز صبح زود دستور میداد یک پاتیل حلوا بپزند. حلواها را لای نان خانگی می گذاشت. با دو نوکر نان و حلوا را برمی داشت و از خانه بیرون می رفت. از همت آباد تا سنگلج و پاقاپوق و گودزنبورک خانه و خیابان اسماعیل بزاز، پای پیاده، به خانواده های فقیر سر می زد و نان و حلوا را تقسیم می کرد. صلاه ظهر خسته و مانده به خانه می آمد. در همین رفت و آمدها حرقه به جانش افتاد. ده روز تب کرد و روز یازدهم عمرش را به شما داد.»

یادته؟ مادرتم مثل مادرش با نون و حلوا میونه خوبی داشت. اما بعد از شهریور بیست شما هم مثل بیشتر مردم دس و بالتون تنگ بود و مادرت نمی تونست مثل مادرش یه پاتیل حلوا بپزه و میون مردم قسمت کنه. گاهی برای خودتون می پخت. اونم با شیره انگور. شکر پیدا نمی شد. یه بشقابم برای «هیئت»، بقال سر کوچه تون که شعرم می گفت، می فرستاد. دو سه تا جوال آرد تو خونه داشتین. براتون نون خونگی می پخت، روی ساج. قند پیدا نمیشد. چاییتون با خرما و همین نونا که خیلی خوشمزه بود، می خوردین، نونواییا شلوغ بودن و نونا خراب. بیشتر مردم دس خالی از نونوایی برمی گشتن. زمان جنگ بود و کار دنیا خرتو خر. ایران پر از قشون خارجی شده بود. فروغی گفته بود: میان و میرن، به کسیام کاری ندارن. این مرد با سیاست تونسه بود قرارداد ببنده که با ایران مثل کشور اشغال شده رفتار نکنن. بالاخره هم جل و پوستشونو جمع کردن و رفتن. اما خیلی بدبختی کشیدیم. یادته؟ یه جور نون در اومده بود که بش می گفتن نون سیلو. هرچی گم کرده بودی توش پیدا می شد. یه روز از توش پاره آجر دراومد. یادته؟

یکی از شاعرا تو یکی از روزنامه ها، نمیدونم امید بود یا توفیق. برای همین نون سیلو از روی ترجیع بند هاتف به شعر فکاهی ساخته بود. دو سه خطش یادم مونده. می خوایی برات بخونم؟

ذره بین باش تا که نان بینی
آن چه نادیدنی ست آن بینی
آن چه دیری نهان شد از چشمت
همه در قرص نان عیان بینی
دل هرگندمی که بشکافی

حشراتیش در میان بینی

در هر مخزنی که باز کنی

بس فضولات کاندر آن بینی.

شایدم غلامرضا روحانی بود درس یادم نیس. تایه خانم غلیان چاق شده را با نیپیچ و کوزه بلور که در آب آن برگ گل محمدی ریخته بودند به اتاق آورد و روی زمین گذاشت. گلین آغاخانم غلیان را به خانم ها تعارف کرد. گفتند که اهل دود نیستند. خودش آن را پیش کشید و نی را کنار لب گذاشت و نفسی چاق کرد و دود را به سینه کشید. صدای غلغل خوشی همراه با عطر تنباکو در فضا پیچید و گلبرگها در کوزه بلور رقصیدند.

تایه خانم این پا و آن پا می کرد. می خواست بدانید کار به کجا می کشد. گلین آغاخانم نگاه تندی به او انداخت و تایه خانم اتاق را ترک کرد. صحبت گل انداخته بود. خانم میانسال گفت: «مثل این که قسمت و تقدیر ما را به در این خانه آورده است.» گلین آغاخانم گفت: «این جا که نه، سر قله قاف هم که باشد، اگر قسمت باشد، دختر مال شماست.»

دوباره در باز شد و یاسمن باجی، با مجموعه بزرگی که در آن انواع خوردنی های عصرانه چیده شده بود، وارد شد و آن را به زمین گذاشت: یک قاب پر از نان پا درازی کنجدزده، یک دوری شاه بلوط کباب کرده، باقلای پخته و دان شده، پنیر خیکی با مغز گردو، چند کاهوی سبز درشت، یک ظرف سکنجبین و یک ظرف سرکه و دالار و یک کاسهی کوچک ترشیی هفته بیجار

تایه خانم هم بی درنگ دوباره داخل شد و یک قاب بلور تراش، با پایه برنزی پر از خیارهای نوبر و سیب قندک و زردآلو و گوجه هایی که تازه آب انداخته بودند، روی زمین گذاشت. تایه خانم و یاسمن باجی هردو ایستاده بودند و یاسمن باجی، به لهجه کاکایی، به خانم ها خوش آمد می گفت. باز هم نگاه معنی دار گلین آغاخانم هردو را وادار به ترک اتاق کرد. فخری برخاست و از خانم ها پذیرایی کرد و دوباره به گوشه یی نشست. گه گاه به ساعت چینیی بزرگ نگاه می کرد که روی پایه استیل برنزی استوار بود. مجسمه پسری بود با موهای حلقه حلقه که صفحه و عقربه ها را زیر بغل داشت و چشم هایش، با شمارهرثانیه، درون چشمخانه گردش می کرد. اما انگار زمان کندتر از همیشه می گذشت. گلین آغاخانم حضور فخری را لازم ندید. می دانست که صحبت درباره عروسی، دختر را شرمگین می کند. به فخری گفت: «خانم ها اجازه می دهند که خداحافظی کنی و بروی به درس و مشقت برسی.» گویا جواز آزادی فخری از زندان صادر شده بود. نفسی به راحتی کشید و برخاست و سری فرود آورد و با گفتن: «سایه مبارک کم نشود.» از اتاق بیرون رفت و به اتاق خودش پناه برد. سرش سنگین بود و شقیقه هایش ضربان داشت. گونه هایش داغ شده بود. گمان کرد که تب دارد. درجه تب را برداشت و به الکل آغشت و زیر زبان گذاشت، سی و شش و هفت عشر بود. تب نداشت.

تایه خانم می گفت: «الکل نجس است.» آقا شیخ کاظم می گفت: «پس از رفع «عین نجاست» سه بار آب کشیدن همه چیز را طاهر می کند.»، «عین نجاست» که بخار شده بود. فقط بوی الکل در هوای اتاق پیچیده بود. فخری وسواس داشت. بیرون رفت و پله های قنات را زیر پا گذاشت، وارد محوطه قنات شد. در تاریک و روشن زیر طاق ضربی، آب با صدایی ملایم و یکنواخت جریان داشت. گویی قسمتی از تن یک ماهیی بزرگ نقرویی با فلسهای درخشان و مرتعش، در قاب دهانه قنات می جنبید و برق میزد.

فخری دستها را آب کشید. مشتی آب به صورت زد. رشته سیمین آب از نوک چانه به زیر گلو و میان دو پستانش غلتید. احساس آرامش کرد و به اتاق بازگشت. تایه خانم با یک بشقاب میوه به اتاق آمد و پیش پای فخری نشست و بشقاب را پیش او گذاشت و گفت: «گلوت تر کن.» سپس به فکر فرو رفت، و گفت: «دوریت طاقت نمی یارم. از غصه دیوونه میشم. همپات میام.» فخری گفت: «حالا کو تا من برم؟» تایه برخاست چراغ پایه برنزی سر طاقچه را روشن کرد و صلوات فرستاد. فخری یک زردآلو برداشت و دو پاره کرد و یک پاره را به دهان گذاشت، طعم عشق داشت.

یادته؟ بعد از شهریور بیست، یه سرباز روسی وارد میوه فروشیی حاج عبدالله شده بود. به زردآلو ورداشته بود که بخوره، اما نخورده سر جاش گذاشته بود و وحشت زده از مغازه بیرون دویده بود. حاج عبدالله ماتش برده بود. شاگردش حالیش کرده بود که سربازای روسی پول مول ندارن. گاهی وقتا یه چیزی دلشون میخواد و وسوسه میشن که کش برن. مثل همین سربازه. اما وقتی می خواس زردآلو رو بخوره، دیده بود که رفیقش مواظبشه از ترس این که به افسر مافوقشون خبر بده، نخورده اونو سرجاش گذاشته بود. میگن اگر مافوقشون بفهمه دستور اعدام میده.

تایه خانم می خواست نظر فخری را بداند تا برای مکرم السلطان خبر ببرد و مژدگانی بگیرد. آیا فخری با ازدواج موافق است؟ خلیلی یک روز به بهانه دیدن هر عباس میرزای نایب السلطنه به دیدن مکرم السلطان آمده بود. این مهر را مکرم السلطان از یک عتیقه فروش به نام صدقی خریده بود. یک تخته عقیق دامله سبز بود کوچکتر از نصف کف دست و روی آن، سجع مهر عباس میرزا با خط نستعلیق چنین کنده شده بود: «در دریای خسروی عباس» یکی از عتیقه شناسان برای خلیلی از این مهر سخنی گفته بود. خلیلی یک مقاله تحقیقی در مورد علل شکست عباس میرزا نوشته بود. بد نبود که این مهر را هم ببیند. البته چندان کمکی به کار او نمی کرد، اما دست کم این بود که موجب آشنایی با پدر دختری شد به نام فخری ارغون که چندی پیش شعری برای روزنامه اقدام فرستاده بود با این مطلع:

ملک را از خون خائن لاله گون باید نمود

جاری از هرسوی کشور جوی خون باید نمود…

خلیلی بی درنگ دستور چاپ شعر را داده بود و خود در عالم خیال چهره دختری را که انقلابی بود و به شیوه شاعران دوره مشروطیت خواستار ریختن خون خائنان؛ مجسم کرده و یک دل نه صد دل عاشق او شده و بارها چنین زمزمه کرده بود که:

من که نادیده عاشقم او را

او که دیده است حال او چون است…

فخری هم یک روز از پدر شنیده بود که مدیر روزنامه اقدام به دیدنش می آید. فخری پرسیده بود: «برای چه؟» و پدر گفته بود: «برای دیدن مهر عباس میرزا…» به این ترتیب خلیلی آمده بود و فخری گوشه پرده اتاقش را کنار زده بود و جوان سیه چرده بیست و هفت / هشت ساله یی را دیده بود که سیمای مطبوعی داشت. دلش لرزیده بود اما به روی خود نیاورده بود… حالا همان جوان، مادر و خواهرش را برای خواستگاری فرستاده است.

فخری یک بار دیگر سیمای جوان و متین خلیلی را در حالی که از پله های مدور برابر ایران و تالار بالا می رفت، پیش چشم مجسم کرد که ناگهان صدای تلق تلق چرخهای درشکه او را به خود آورد. نفسی کشید و گفت: «خواستگارها رفتند.»

دو ساعت بعد گلین آغاخانم که از نماز مغرب و عشا فارغ شده بود، با چادر نماز، در حالی که تسبیح شاه مقصود صددانه را در دست داشت به اتاق فخری آمد و گفت: «مهمان نمی خواهی؟»

فخری حضور او را پذیرا شد. گلین آغا روی دشک نشست و پشت به مخده داد و چادر نماز را روی شانه کشید و چارقد سفید را با دست مرتب کرد. گوشواره های طلای او با شرابه مروارید بحرینی از زیر چارقد نازک خودنمایی می کرد. بعد نگاهی به صورت ملتهب فخری انداخت و با دست راست، انگشتر فیروزه دست چپ خود را جابه جا کرد و گفت: «مادر و خواهر اقدام (بعدها هم همیشه او را به نام روزنامه اش می نامید) خیلی تو را پسندیده اند. اقدام هم برای ازدواج عجله دارد. از قرار معلوم آتشش تند است. آقا هم تحقیقات کافی کرده است، جوان لایقی ست. باید زود دست به کار شویم. تو چه می گویی؟»

فخری دودل بود. دودل بود؟ کی گفته؟ مادرت خواننده پر و پا قرص مقالات عباس خلیلی بود. غش می کرد واسه قلمش. عاشق خودشم بود. یادته؟ هنوز شوهر نکرده بودی، یه شب با مادرت رفتین به تماشای فیلم «بربادرفته». مادرت تا کلارک گیبل روی پرده دید، گفت: پدرت توی جوانی همین شکل بود. تو چیزی نگفتی، اما تو دلت فکر کردی: لابد منم که پیر بشم شکل مادربزرگم میشم. خب، حالا داری میشی!

این مدعیی پرحرف نمی گذارد قصه ام را بنویسم، نامه ام را تمام کنم. می داند که از پیری بیزارم و آزارم می دهد. بله چیزی نمانده که شبیه مادربزرگم بشوم. بگذریم. فخری سرش را پایین انداخته بود. قطره های ریز و شفاف عرق از گلبرگ بناگوشش به کناره های جوان گردنش می لغزید. سایه مژگان بلندش زیر نور چراغ گردسوز به چهره اش گرمیی خاصی داده بود. لبهای باطراوتش شکرپاره از هم گشوده بود، اما جز سکوت شهدی از آن نمی تراوید. گلین آغا سکوت را حمل بررضا کرد. فخری را شادمانه بوسید و از اتاق بیرون رفت تا رضای او را به مکرم السلطان اعلام کند.